باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام
صبح دل انگیز پاییزیتون همیشه بهاری و سرشار از عطر خوش گلهای یاس و نرگسی و رز و رازقی
اول از همه خاطرات مدرسه رفتن پسر خونه
اولین روز مدرسه
بابا: امیر محمد
امیر: بعله بابا
بابا: امروز چی یاد گرفتین
امیر: هیچ چی؟ فقط با مدیر و ناظم و خانوممون آشنا شدیم
بابا: دیگه چی؟
بچه ها لواشک برای بچه ها خوبه و ما هم می گفتیم بده
بچه ها پفک برای بچه ها خوبه و ما هم می گفتیم بده و .........
دومین روز مدرسه
بابا: امروز چیکار کردین امیر
امیر: هیچ کار فقط کتابامونو گرفتیم و قرار شد که یه سری لوازم التحریر هم برای روز شنبه آماده کنیم و ببریم مدرسه
از عصر پنج شنبه هم مامور به خرید لوازم مورد نیاز پسر خونه شدیم و در این کار دختر خونه هم دوشادوش خانواده کمک نمودن تا کارا سریع تر انجام بشه
جهت جلوگیری از هر گونه سو برداشت عکس برچسبها رو نمی گذاریم.
روز جمعه هم جلد کنون داشتیم
سومین روز مدرسه
بابا: امیر امروز چیکار کردین
امیر: هیچ کار
چهارمین روز مدرسه
بابا: امیر چیکار کردین
امیر: هیچ کار
بعد تخته وایت برد رو آورد و شروع کرد به تمرین کردن و از تمریناش متوجه شدم که هم درس اول کتاب فارسی رو و هم نقاشی رو باهاشون کار کردن
اما نمی دونم این امیر خان برای چی هر موقع ازش می پرسی که چیکار کردین همش می گه هیچ چی ؟ واقعا اینقده این کارا براش عادیه یا چیز دیگه ای هست که ما نمی دونیم
شوق عجیبی برای مدرسه رفتن داره و بسیار منظمه شبا راس ساعت 9 میره تو تختش و صبح هم ساعت 6 بیدار میشه و نسبت به تذکرات معلم و مدیر و ناظم جدی و حرف گوش کن هست. ایشالله که ادامه داشته باشه این اتفاقات میمون.
آذین هم هر روز صبح همراه ایشون بیدار میشه و تا دم در ما رو بدرقه می کنه.1ینا اولین عکس و اولین نقاشی و اولین تمرینی هست از امیر خان تو مدرسه.
توضیح نقاشی رو تو متنش آوردم.


و اما بریم ادامه مباحثمون
بالاخره این جشنواره فصل وصل هم اختتامیه اش برگزار شد و به لطف همه شما خوبان جزو ده نفر اول شدیم و به پاس این مقام، تندیس یادبود و .یک عدد... بهمون تعلق گرفت.
ما که گفته بودیم اگه جزو برندگان نباشیم حتما تقلب شده.


ما برگشتیم با کوله باری از خاطرات ریز و درشت و قشنگ
اول از همه بگیم که مجددا عیدتون مبارک و نماز و روزه هاتون قبول
ایشالله ماه رمضون سال بعد باز هم قسمتی باشه و دور هم یه ماه قشنگ دیگه رو سپری کنیم
اما خاطرات سفر:
صبح پنج شنبه بعد از سحری راه افتادیم به طرف شمال، شب قبلش هم بارون قشنگی رو اینجا شاهد بودیم تا با دلی غمباد گرفته از حسرت رویت بارون راهی شمال نشیم، تو راه هم که هزار ماشالله بارون شدیدی رو شاهد بودیم، اصلا نمی شد 5 متر جلوتر رو دید، اول کلی خوشحال بودیم اما تو راه 8 تا تصادف رو شاهد بودیم که یکیش خیلی تاسف بار بود یه پراید و یه پژو با هم برخورد کرده بودند و کلا شده بودن شبیه گاری، یه عالمه غمگین ناک شده بودیم.
ساعت 10 رسیدیم شمال و بعد از کمی استراحت عصری رفتیم مراسم سالگرد آقای طوسی (خدا رحمتش کنه چه خاطرات قشنگی باهاش داشتیم)
روز جمعه و شنبه هم شمال گردی داشتیم و کنار ساحل و تفریح و گردش و از این جور حرفا
یکشنبه هم که عید بود و بعد از ظهر روز عید هم کباب خورون قبولی دایی و خاله اینا بود و شب هم رفتیم پارکینگ 6 لب ساحل شام رو اونجا بودیم و بعد از کلی آب بازی و تفریح برگشتیم خونه.
دوشنبه هم اومدیم خونه تا بعد از کمی استراحت خودمونو مهیا کنیم برای دوره جدیدی از زندگی.
سه شنبه اولین روز دور جدید زندگی پسر خونه بود و پسر خونه اولین بار مدرسه رو تجربه کرد و با یه شاخه گل برگشت خونه
ایشالله پست بعدی خاطرات مدرسه خواهد بود
این هم چند تا عکس از مسافرتمون



این هم یه هاپوی خوشمل که دایی به ما کادو داده






پ .ن .2- امسال سریالهای ماه رمضون همچین به دل ننشست به خاطر همین گفتن این نکته که بچه های سریال عبور از پاییز رو دور هم جمع کردیم همچین چنگی به دل نمی زنه
بابا چرا میاین دعوا می کنین خوب
بیا این هم پست جدید

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
به جون خودمون می خواستیم یه پست جدید بذاریم و یه عالمه نوشتیم اما نمی دونیم چرا یه دفعه ای بی خیال پست جدید شدیم و گفتیم چند تا مطلب دیگه به همین پستمون اضافه کنیم و عید رو هم تبریک بگیم. دلیل این کار هم اینه که می ریم مسافرت و تا آخر ماه هم نیستیم و اصلا هم راضی نیستیم که بیاین اینجا و گریه و زاری راه بندازین (یه قلب و چند تا گل و چند هم خجالت) در ضمن شاید هم یکی از دوستان پیش بینی کردن که عید فطر رو هم تو این پست تبریک می گیم! گفتیم که پیش بینی این دوست عزیزمون غلط از آب درنیاد
گفتمان امیرانه:
بابا من امشب می خوام تا صبح بیدار بمونم
من: برای چی بابایی
امیر: آخهه می خوام ببینم شما که سحر بیدار می شین! سحر چیجوریه؟
من: بابا شما بخواب من هم قول می دم که موقع سحر بیدارت کنم
امیر: بابا پس می شه من سحری خوردم یه روز کامل روزه بگیرم و یه روز هم کله گنجشکی؟
من هم: منتظر چی هستین تموم شد رفت پی کارش. خیال کردین ادامه داشت حرفامون
پ .ن .1- عید فطر بر شما مبارک
پ . ن .2- به دایی عادل به خاطر قبولیش در دوره کارشناسی ارشد رشته مدیریت دولتی و خاله سمیرا هم به خاطر قبولیش در دوره کارشناسی مهندسی کشاورزی تبریک می گیم(اینا دایی و خاله واقعی بودنا) به هستی و پریسا و بقیه بچه هایی که هنوز خودشونو لو ندادن هم تبریک می گیم بابت قبولیشون ایشالله که همیشه و در همه شرایط موفق باشین.
پ . ن .3- دیروز هم تولد بیتا بود بیتا تولدت مبارک همراه با یه بغل گلهای رز و رازقی
پ . ن .4- شب 21 ماه رمضون مهمون آقای رحیمی بودیم در یکی از باغهای کامرانیه. بچه ها هم حسابی آتیش سوزوندن اما این بار کسی نبود که بگه بچه ها ساکت. آقای رحیمی نذرتون قبول.

