سلام و عرض ادب

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
به جون خودمون می خواستیم یه پست جدید بذاریم و یه عالمه نوشتیم اما نمی دونیم چرا یه دفعه ای بی خیال پست جدید شدیم و گفتیم چند تا مطلب دیگه به همین پستمون اضافه کنیم و عید رو هم تبریک بگیم. دلیل این کار هم اینه که می ریم مسافرت و تا آخر ماه هم نیستیم و اصلا هم راضی نیستیم که بیاین اینجا و گریه و زاری راه بندازین (یه قلب و چند تا گل و چند هم خجالت) در ضمن شاید هم یکی از دوستان پیش بینی کردن که عید فطر رو هم تو این پست تبریک می گیم! گفتیم که پیش بینی این دوست عزیزمون غلط از آب درنیاد
گفتمان امیرانه:
بابا من امشب می خوام تا صبح بیدار بمونم
من: برای چی بابایی
امیر: آخهه می خوام ببینم شما که سحر بیدار می شین! سحر چیجوریه؟
من: بابا شما بخواب من هم قول می دم که موقع سحر بیدارت کنم
امیر: بابا پس می شه من سحری خوردم یه روز کامل روزه بگیرم و یه روز هم کله گنجشکی؟
من هم: منتظر چی هستین تموم شد رفت پی کارش. خیال کردین که جواب داشتم برای سوالای امیر
پ .ن .1- عید فطر بر شما مبارک
پ . ن .2- به دایی عادل به خاطر قبولیش در دوره کارشناسی ارشد رشته مدیریت دولتی و خاله سمیرا هم به خاطر قبولیش در دوره کارشناسی مهندسی کشاورزی تبریک می گیم(اینا دایی و خاله واقعی بودنا) به هستی و پریسا و بقیه بچه هایی که هنوز خودشونو لو ندادن هم تبریک می گیم بابت قبولیشون ایشالله که همیشه و در همه شرایط موفق باشین.
پ . ن .3- دیروز هم تولد بیتا بود بیتا تولدت مبارک همراه با یه بغل گلهای رز و رازقی تقدیم تو باد
پ . ن .4-دارد
شب قدر است امشب مست مستم اي خدا با تو
شدم تا مست دانستم كه هستم اي خدا با تو
در اين خلوت تو من يا من تو، انصاف از تو ميخواهم
تو با من مست يا من مست مستم اي خدا با تو
مخواه از من كه هرگز راه عقل و عافيت پويم
كه من ديوانه از روز الستم اي خدا با تو
دويدم سالها اما به دور افتادم از كويت
چو افتادم زپا در خود نشستم اي خدا با تو
سر از خاك زمين تا برگرفتم عشق ورزيدم
ولي آزاد از هر بند و بستم اي خدا با تو
تو هر جا جلوه كردي من تو را ديدم پرستيدم
به هر صورت جمالي ميپرستم اي خدا با تو
سخنانی گهربار از حضرت امیر المومنین
خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی
یاریشان کمتر، در اجرای عدالت از همه ناراضی تر ، در خواسته هایشان پافشار تر، در
عطا و بخششها کم سپاس تر، به هنگام منع خواسته ها دیر عذرپذیر تر، و در برابر
مشکلات کم استقامت تر هستند.
تو بر نفس خود مسلط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی خدا.
هرگز انجام کارهای فراوان و مهم، عذری برای ترک مسئولیت های کوچک تر نخواهد بود.
از هر کار پنهانی که از آشکار شدنش شرم داری، پرهیز کن.
هر چه شنیدی بازگو مکن ، که نشانه دروغگویی است، وهر خبری را دروغ مپندار، که
نشانه نادانی است.




تقدیم به کریم ترین ارباب دو عالم
در این شبها که به آسمان می نگریم. گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد می زند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به آتش کشیدی و خاک را تا به ابد با غربت آغشته نمودی. در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمانبه تماشا کشاندی و در یادمان اینگونه نگاشتی:
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
سلام خدمت همه دوستای گلمون
تغییر برای هر کسی نیازه؟
هر چهار نفرمون نیاز به تغییراتی داشتیم که خدا رو شکر انجام شد
چهارشنبه که از سرکار اومدم دیدم امیر دم در حیاط نشسته و نظاره گر بچه هاییه که دارن دوچرخه سواری می کنن. از خدا بی خبرا دل و روده دوچرخه امیر رو ریخته بودن بیرون. احساس کردم که با حسرت داره به بچه ها نیگاه می کنه؟ منو که دید پرید تو ماشین و صدای ضبط رو زیاد کرد وقتی اون صحنه رو دیدم به امیر گفتم بابایی دوست داری برات دوچرخه بخرم اون هم با این پیشنهادم چشاش چهار تا شده بود و گفت واقعا می خری؟ اون دوچرخه رو چیکارش کنم.
دو نفری از چهارشنبه لحظه شماری می کردند.
آذین می گفت بابا برای من نمی خوای بخری؟
من هم: برای تولد چی دوست داری برات بخرم
برا من هم دوچرخه بخر از اون صورتی ها؟
از چهارشنبه تا جمعه انگاری براشون یک سال گذشت
امیر: بابا جمعه رو که یادت نرفته؟ ساعت چند می ریم؟ بابا یادت هست که جمعه چیکاری می خوایم بکنیم؟ آخ جون امشب زود می خوابیم فردا هم زود بیدار می شیم صبحونه می خوریم می ریم دوچرخه بخریم(فراموش نشه که صبحونه برا بچه ها بود)
بالاخره روز موعود فرا رسید و با هزار مکافات تونستیم تا ساعت 9:30 دوام بیاریم و بالاخره رفتیم و امیر و آذین به مرادشون رسیدند.
و اما گذشت 10 سال از زندگی مشترک خیلی از چیزا رو برا آدما کهنه می کنه و به خاطر همین نیاز بود که وسایل چوبی خونه نونوار بشه و در یک اقدام غافل گیرانه با همسر محترم رفتیم یافت آباد و از اونجاییکه قبلا هم یه بازدیدی از اونجا داشتیم در کمترین زمان ممکن (فقط ظرف 4 ساعت) وسایل مورد نیازمون رو انتخاب کردیم و بعد از فاکتور کردن اومدیم خونه.
حاشیه نوشت:
امیر: آخ چقده خسته شدم من دیگه جون ندارم راه برم چرا نمی ریم خونه؟ من دیگه دارم می افتم(در راستای هر چه زودتر رسیدن به خونه و دوچرخه سواری)
آذین: من می خوام تو ماشین کنار دوچرخه ام باشم! بابا کی بریم کیک بخریم؟ امشب مریم رو دعوت می کنم، فاطمه شمال رو دعوت می کنم، علی رو دعوت می کنم، مهدی رو عوت می کنم و ........................... دوچرخه ام رو هم به هیچ کی نمی دم و می گم که بابام اجازه نمی ده؟
نباید نوشت:
خدایا به به خاطر ولخریجمون ما رو ببخش
چه زود می گذره دخترم
اون روزی که تو خونه داشتیم برنامه ریزی می کردیم تا روز میلادت رو به نظاره بنشینیم (هفتم شهریور 84 رو می گم).
از میان هزاران اسم من می خواستم اسم دخترم رو بذارم آذین و مامانی هم چون از این اسم خوشش می مومد با تکون دادن سر تایید کرد اسمت رو و روز موعود فرا رسید.
با خاله خدیجه به طرف الغدیر به راه افتادیم. ساعت 7 مامانی رفت اتاق عمل و من و خاله تو حیاط منتظر موندیم.
چه انتظار سختی بود انگار یک سال گذشت. اون روز رو اصلا یادم نمی ره. بابایی! اضطراب عجیبی سراپای وجودم رو گرفته بود
دل تو دلم نبود از یک طرف می خواستم دخترم رو ببینم که چه شکلیه و از طرفی هم دلواپس مامانی بودم با اینکه می دونستم همکاراش سنگ تموم میذارن براش.
خاله خدیجه که اضطراب منو دیده بود هی می خواست با حرف تو حرف آوردن فکرم رو مشغول کنه.
اما نمی شد؟!
عقربه ها ساعت 9:30 رو نشون می داد که پشت در اتاق صدای گریه تو رو شنیدیم وقتی وارد شدیم تو رو کنار مامان بی هوشت دیدیم که مشغول تکون دادن دست و پات بودی. شاید هم با اون حرکات داشتی به بابات سلام می کردی؟
خیلی ناز بودی همونجوری که تصورش رو می کردم.
همکارای مامانی هم خیلی زحمت کشیدن برات
یه اتاق اختصاصی برای تو و مامانت در نظر گرفتند و این دو روزی که اونجا بودین سنگ تموم گذاشته بودند. یاد همشون بخیر
و امروز در حالی با اون لبای خوشگلت چهارمین شمع زندگیت رو خاموش کردی و سلام دادی به پنجمین شمع زندگیت که دیگر در ادای کلمات وادارمون نمی کنی که کلی بخندیم بلکه بعضی مواقع باید در جواب به برخی سوالاتت می مونیم که چطور جواب بدیم.
تولدت مبارک عسیسم.

این هم کیک تولد
بفرمایین نوش جان بفرمایین البته بعد از دادن کادوها

این هم کادوی خاله ستاره که حسابی شرمنده روی ماشونو آقا امیر گلشون شدیم

این هم کادوی مامان طلا ی مهربون
بابت همه محبتاتون از شما ممنونیم

این هم کادوی خاله مهری
یه عالمه دستت درد نکنه خاله

این هم کادوی شکلات جون
دست شما درد نکنه با این شکلاتاتون
\
این هم کادوی سلنای عزیز
دست شما درد نکنه با این همه محبتتون

پ. ن. 1- ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه دوستان اگر یادتون بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان بکنین
پ. ن. 2- مامانی عاشق خوندن این پستتون بدجوری تو برجکمون خورد. حتما حکمتی بوده؟ خدا بهتون صبر بده
پ. ن. 3-جای خالی خیلی از بچه ها اینجا احساس می شه. سعید،آکسین، پریسا، بهنام، مامان آرمین، باز هم یه سعید دیگه، مرضیه و خیلی های دیگه. هر کجا که هستین دلتون شاد و لبتون پرخنده باشه

