تبليغاتX
مدار صفر درجه
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
شاید این جمعه بیایی شاید

سلام و صد سلام

شب تولد مامانی پیرو هماهنگیهای بعمل اومده رفتیم خونه مهدی اینا و از اونجاییکه تولد مامانی با آقای کرمدوخت در یک روز بود و تولد مهدی دو روز بعد و تولد مامان مهدی 5 روز قبل بود.

به عبارتی در ظرف یک هفته 4 تا تولد با هم تلاقی پیدا کرده بود دور هم جمع شدیم و یه تولد مختصر چند نفره رو برگزار کردیم و هی این جمله رو تکرار می کردیم

تولد

تولد

تولدت مووووارک

بیا شمعها رو فوت کن که 100 سال زنده باشی شاد و پاینده باشی

یه عالمه هم خوش گذروندیم و وقتی ساعت عقربه 1 بامداد رو نشون میداد دلمون نمی اومد که بریم خونه اما فردا هم روز خدا بود و یه روز کاری برای والدین؟

همه این تولدها رو تبریک می گیم و همه اونایی هم که کادو ارسال کنند کیکشون محفوظه

این هم یه دانه عکس تولد از یه دانه مامانی خودمون

پ. ن. 1- باز هم فردا می خوایم بریم توچال این بار با همکارای بابایی اینا و قراره ناهار اونجا باشیم هر کی دوس داره بیاد در خدمتشون هستیم

می تونیم بیلیطمونو بدیم به مهمونامون آخه اون بار که رفتیم گفتن شما دو نفر بیلیط نیاز ندارین

پ. ن. 2- این پ ن 2 رو هم مث قبل خالی میذاریم تا بقیه در تکاپو باشند و ورزش رو یادشون نره

پ. ن. 3- آخ چه حالی میده کسی رو که بهش زنگ می زنی جواب نمیده با ارسال این اس ام اس که این خط واگذار شده سرکار بذاری مگه نه؟؟؟!!!!






ای مامان خوب و مهربون

ای با شکوه ترین فرشته عالم

ای همه بهشت ها فدای تو

ای همه سرنوشتها در خطوط پیشانی ات پنهان

ای شمیم رویا در روستای کودکی ات

مام سلامهای جهان برای ستایش تو کم است

درود همه رودها بر تو ای مامان خوبم

تولدت مبارک




سه شنبه روز خیلی قشنگی برای ما بود چون در یک روز کاری به اتفاق خانواده رفتیم ایستگاه 5 توچال البته این بار مهمانانی از جنس خودمون همراه ما بودند یهنی بچه های کارکنان شرکت نفت و گاز پارس 

هوا عالی

محیط بس دوستانه

امکانات بیشتر از پارسال

همراه با جشن و پایکوبی

همه اینها دست به دست هم داد تا یک روز خوب رو در دفتر خاطراتمون ثبت کنیم.

اما همه اینها دلیل نمی شه که تو تله کابین کولر نباشه تنها جاییکه گرم بود مسیر رفت و برگشت تو تله کابین بود که پیشنهاد می کنیم برای رفاه حال ما شهروندان مدیران محترم شرکت تله کابین توچاب یه فکری به حال داخل تله کابین بکنند.

جای همه شماها سبز بود وقتی مشغول بازی شدیم فکرش رو هم نمی کردیم که در یک چشم به هم زدنی همه ما رو برای صرف ناهار دور هم جمع کنند و اعلام کنند که ساعت 2 بعد از ظهر شده باید ناهار بخوریم و برگردیم پایین.

خیلی از ماها که یه کمی کوچولوتر بودیم اعتراض کردیم که بمونیم و بازی کنیم اما فایده ای نداشت چون همه داشتند می رفتند و ما هم با قولی که گرفتیم تا یه بار دیگه بیایم اینجا برگشتیم به طرف پایین.

اینا هم چند تا عکس







پ. ن. 1-

ای طبیب تن و بیمار دل زار بیا

گرچه ما را نبود دیده دیدار بیا

یوسف فاطمه یکدم سر بازار بیا

بی دلانند تو را جمله خریدار بیا

پ. ن. 2-


نوشته شده توسط امیر و آذین در 8:44 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا