تبليغاتX
مدار صفر درجه
شنبه سوم مرداد 1388
سومین سلام ما

سلام سلام صد تا سلام

این هم عکس گل پسر خونه 

خوب خودتونو نشون دادین

خیال کردین که ما دخملی هستیم

این هم عکس مرد خونه وقتی که بابا نیست



سلام سلام صد تا سلام

والدین نوشت:

ساختن ذهنیت منفی یکی از راهکارهای معاندینه! به علت آماده نشدن عکس امیر فقط عکس آذین اینجاست. عاجزانه تقاضا داریم که ما رو متهم به طرفداری از دختر ننمایید.

توضیح نوشت: از عمو سعید عزیز و خاله بهار مهربون بابت طراحی این عکس کمال تشکر رو داریم

عمو جون قول می دیم که تو اسفند امسال و در جشن عروسیتون حسابی از خجالتیتون در بیایم



اول از همه

دو سال پیش بود در چنین روزی وقتی اوه هکرهای عراقی به سایت مهدی بوترابی حمله کردند و کل پرشین بلاگ رو از کار انداختند باورمون نمی شد که باید نمکدون رو با تموم خاطرات خوب و قشنگش ببوسیم و بذاریم کنار و در یک محیط دیگر تجربه اندوزی کنیم.

البته ناگفته نمونه که با بچه های پرشین بلاگ رابطه دیرینه و خوبی داشتیم و یادمون هم نمی ره که بعد از راه اندزی وبلاگ مدار صفر درجه در بلاگفا مورد انتقاد بر و بچ قدیمی پرشین بلاگ قرار بگیریم و به عنوان جاسوس و غیر خودی مطرح بشیم .

اما محیط جدیدمون سرشار از خاطرات قشنگ و دوست داشتنی بود و دوستان خوب و مهربونی مث شما که هرگز از اذهان پاک نخواهید شد. به خدا راس می گیم.

چه زود سپری شد. دقیقا دو سال از اولین سلاممون گذشت و وارد سومین سلام وبلاگمون شدیم

حتما اونایی که از اول بودن به یاد دارن این مطالب رو

اول:

سلام خدمت همگی شما

نوشته شده در آغاز وبلاگ نویسی
یکیمون 4 سالش تموم شد متولد خرداد سال 1382 و یکی دیگمون حدوداَ دوسالشه متولد شهریور ماه سال 1384 یه مقداری بگی.نگی شیطونیم و بانمک ! البته به قول بعضیها ؟!
روزها که اصلا بابا رو نمی بینیم جز روزهای تعطیل که اونهم یا یه سری برنامه هایی پیش میاد که سر اون برنامه هاست و خونه نیست اگه هم باشه مشغول کامپیوتر و اینترنت و کتاب و...هست ؟
مامان جون هم که یه شب در میون میره بیمارستان (اون پرستاره) صبح با عجله میاد خونه که بابا بره سرکار ؟
اون هم به لحاظ کارش وقتی میاد خونه خسته و کلافه هست ما هم که اوستای اذیت کردن اوناییم
چند وقتیه که مسافرت نرفتیم و حسابی تو خونه زندونی شدیم خدا کنه زودتر بزرگ شیم و بتونیم گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون
آخهههه ! دلتون برامون سوخت ایرادی نداره همه اینو میگن؟
راستی یه چیزی ؟ خدا نکنه یکی از همکارای بابا یا مامان بیان خونمون از سر و کول اونا میریم بالا تا دیگه هوس مهمونی رفتن نکنن باز صد البته فامیلا جای خود دارند!
خوش گذشت . نه ؟

دوم:

یه چند مدتی بود که در سایت پرشین بلاگ یه وب برای خودم ثبت کردم و تقریبا یه سری حرفهای دلم یا دزدی از سایتهای دیگه که مطالب قشنگی هم داشتند رو تو پستهام می ذاشتم و دوستان هم که خیلی به بنده لطف داشتند می اومدند و پا رو قلبمون میذاشتند و با اون کامنتهای قشنگشون ما رو شرمنده می کردند تا اینکه یه روزی این عراقی های از خدا بیخبر اومدند و سایت پرشین بلاگ رو هک کردند و ما هم از وبمون جدا شدیم البته تو مدیریت سایت گاه گداری میریم ولی فایده ای نداره؟

بالاخره تصمیم گرفتیم بیایم تو بلاگفا

همین

نویسندگان وبلاگ از قضا دختر و پسرم هستند اما زحمت اصلی گردن بابای بچه هاست

البته اونها خیلی کوچیکن و بالطبع از نوشتن سر رشته ای ندارند من هم بخاطر علاقه زیادم اسم اونها رو تو وبلاگ گذاشتم

حالا دیگه وارد سومین سال زندگی وبلاگیمون شدیم و این اتفاق میمون رو با همه وجودمون و در کنار دوستانمون جشن می گیریم.

و اما:

پ .ن .1- جمعه هفته قبل در اوج گرمای تابستون با عمو اینا رفتیم جمشیدیه و از هوای خنک و بکر اونجا مث هزاران نفر دیگه ای که رفته بودند اونجا استفاده کردیم. آخ نمی دونین که تو سراشیبی اونجا فوتبال چه حالی میداد

پ .ن .2-شب عید مبعث هم با چند تا از دوستان در یک اقدام انتحاری رفتیم پارک بسیج. ما می گیم چرا همش این پارکها تکراریه و تنوعی توش نداره

نگو که جاهای دیگه ای هم هست که به علت مخارجش ما از دیدار اونجاها محروم می شیم. پس از شیطنتای بسیار در شهر بازی ساعت 2 صبح برگشتیم خونه و از اونجایی که مزه هر کاری به دسرشه یه کارتونی هم که جدیدا خریده بودیم رو تماشا کردیم و بعدش هم فیس تو فیس چشمامونو بستیم.

پ .ن .3- خاطرات با تو بودن که فراموش نمی شه ای یکی یه دونه بیلاگفا.

پ .ن .4-دیروز هم مهدی اینا ناهار اومدن خونمون و تا عصر مشغول بازی شدیم. سونیک رو بالاخره تا آخر رفتیم و لاک پشتهای نینجا رو موفق نشدیم تا آخرش بریم. عصر هم تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون. عصری رفتیم دربند رستوران اداره بابای مهدی اینا و بعد کلی بازی تو پارک کودک اونجا شام خوردیم و برگشتیم خونه.

از ته دل نوشت: محمد(روح الامینی) عزیز شهادت محسن هنوز برایمان قابل درک نیست.مصیبت وارده را به شما و خانواده عزیزتون تسلیت گفته و شادی روح آن مرحوم را از خدای بزرگ مسئلت می نماییم.

نوشته شده توسط امیر و آذین در 15:21 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یکم مرداد 1388
تو را من چشم در راهم

سلام سلام صد تا سلام

تو را من چشم در راهم

این اولین اس ام اسی بود که بعد از آزاد شدن اس ام اس ها برای بهترین داداش دنیا همونی که تو بلاگفا یکی یه دونه هست و لنگه نداره یهنی داداش حسن  فرستادیم و منتظرش موندیم که بیاد طرفای ظهر بود که یکی یه دونه بلاگفا تشریف فرما شدند و ما هم ذوق مرگ شدیم. البته جای دختر خونه خالی بود.

امیر نوشت:

امیر: عمو شما نقاشی بلدین

عمو: نهههههههه امیر جان

امیر: شما مهندسین؟؟؟؟؟

ربطش رو ما هم نفهمیدیم

البته شاید مثل همه دیدارهای بار اولی یه کمی طول کشید که یخهامون وا بشه و صد البته شاید هم یه دیدار برای باز شدن یخها کم بود.

اما چیزی که نمایان بود تشت آب بود و حوض و ماهی و جای خالی دریا؟

به جون خدا جات خیلی خالی بود.

وقتی صحبت از تشت شده بود کلی خندیدیم و جاتو سبز نگه داشتیم

چیه ؟

چرا به این ور و اون ور نگاه می کنی ؟ با خودتیم.

اما چه کنیم که زود گذشت زمان با هم بودن و در کنار هم بودن. ای کاش زمان نمی گذشت و همچنان ادامه داشت و این دیدار پایانی نمی یافت.

پ .ن . 1- امیر کلی آبروداری کرد و اصلا شیطنت نکرد. باور ندارین از خودش بپرسین.

پ. ن . 2- تعطیلات عید و جمعه گذشته رو در کوه و پارک سپری کردیم که از این بابت خیلی بهمون خوش گذشت خصوصا آب رودخونه که چه عرض کنیم جوی خونه پارک جمشیدیه روحمونو نوازش می داد.

نوشته شده توسط امیر و آذین در 17:24 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا