ای بهترین واژه برای سرودن
بابا جون
میدانم که همچون کوه استواری و غرورت مانـع از گریستن در مقابل مشکــلات میشود و وجودت چون سپری در برابر تیر بـلاهاست کاش هر روز روز تو بود تا بهانه ای باشد برای ستایش ات.
روزت خجسته و وجــودت پیوسته ابدی باد.
سلام سلام صد تا سلام
دیشب دایی اینا اومده بودن خونه ما و ما قبل از شام رفتیم پشت بوم تا یه ذره هوا عوض کنیم. یه دفعه ای متوجه شدیم زیر کولر یکی از همسایه ها کبوتر بی نوایی قایم شده و بابایی تا اون کبوتر رو دید رفت اونو گرفت و با هم اومدیم تو اتاق.
اول برای ما مشخص نبود که این کبوتره تنهای تنها اونجا چیکار می کنه
طفلی چه معصومانه بهمون نیگاه می کرد آدم دلش براش جیز جیز می شد.
اونو ورداشتیم آوردیم پایین
اصلا نای تکون خوردن نداشت. بابایی می گفت که این کبوتر انگاری خیلی وقته چیزی نخورده و از گشنگی داره تلف می شه. سریع براش آب و دون تهیه کردیم تا از گشنگی نجات پیدا کنه. از اونجایی که خیلی ناز بود خواستیم باهاش بازی کنیم که دیدیم یکی از بالهاش شکسته و نمی تونه تکون بده خیلی دلمون براش سوخت خواستیم بهش غذا بدیم دیدیم سرشو آورد بالا و با یه حالتی که انگار آهی کشیده باشه چشاشو بست.

خیلی سخت بود جون کندن این زبون بسته یه عالمه براش غمگین شدیم و صبح هم بابایی اونو سپرد به سطل آشغال تا به مرور کرمها تمام گوشتای اونو بخورن و فقط پرهاش باقی بمونن.
آخهه دیشب بابایی می گفت که کسی اگه مواظب تمییزی دست و صورتش نباشه از طریق میکروبای زیر ناخن یا دست و صورت می رن تو شکم آدم و اونجا می مونن گوشتا موجودات زنده ای که می میرن رو می خورن
راستی یعنی این کبوتره مواظب تمییزی خودش نبوده
پ. ن. 1- خاله پریسای عزیز و مهربون شنیدیم که عمه گل و مهربونتون به رحمت خدا رفته وقتی شنیدیم خیلی خیلی متاثر شدیم. آخهه همین دیروز بود که می گفتین قراره ازش زبان فرانسه یاد بگیرین.
خاله جان خانواده ما رو در غم خودتون شریک بدونید.
از خدا هم علو درجات و بهترین جای بهشت رو برای عمه خانوم شما خواستاریم.

اول از همه برای همه دوستان خوب و مهربونی که ظرف این ایام کنکور دارن آرزوی موفقیت و قبولی در کنکور رو داریم
بعد بریم سر اصل مطلب
تولدمون که حیف شد و روز مادر هم همینطور چون والدین محترم به قولی وقت سر خاروندن نداشتند و درگیری ذهنیشون زیاد بود و صد البته بیشترش بر می گشت به انتخابات و وقایع بوجود اومده. عصر بعد از انتخابات یهنی روز شنبه مامانی رفته بود سرکار و ما هم عصری رفتیم اداره بابایی. خیلی خطرناک بود. بابایی هی اصرار می کرد که ما از اداره بیرون نیایم و ما هم لج بازی می کردیم که نه ما بیایم بیرون و می اومدیم
امیر محمد: بابایی ایران و عراق دارن با هم می جنگند؟ ما می ریم جنگ؟ شما بری جنگ پیروز می شی؟ من می خوام خلبان بشم و با هواپیما برم دشمنا رو بکشم!
آذین: بابایی اینجا اخراجیها حمله کردند! چرا شیشه ها رو می شکونن؟ چرا اینا کارای خطرناک می کنن ؟ چرا همدیگه رو می زنن؟
بعد از گذشت چند روز از تاریخ تولدمون روز جمعه مورخ 29/3/88 به همراه عمو اینا رفتیم جمشیدیه یه جشن تولد به همراه کیک و کادو اونجا برگزار کردیم و تا عصر اونجا بودیم خیلی هم شلوغ بود. عصر وقتی که داشتیم بر می گشتیم بارون خیلی قشنگی شروع به باریدن گرفت تا جاییکه نمی شد جلومونو ببینیم. عصر هم اومدیم منزل و مهمونیمونو در منزل ادامه دادیم.
روز شنبه هم خاله فاطمه عزیز و مهربون برنامه عمو سلیمون رو برامون ردیف کرد و از اونجاییکه دو بار اینچنین برنامه ای برامون ردیف شد و بعد از اطلاع رسانی نتونستیم بریم این بار هم برای اینکه هی خبر رسانی کنیم و بعد نتونیم بریم مسئله رو مخفی نگه داشتیم.
تا اینکه دیروز به اتفاق هم رفتیم پخش شبکه 1 و در برنامه ساعت 6 عصر عمو سلیمون شرکت کردیم از اونجایی که خیلی جو گیر شده بودیم تو استودیو هی می گفتن بچه ها دست بزنین ما به جای دست زدن هی داشتیم می رقصیدیم و قر می اومدیم. البته اینو هم بگیم که تذکرات مجریان به هیچ عنوان کار ساز نشد که نشد. جا داره از خاله فاطمه عزیز به خاطر محبتاشون تشکر ویژه ای داشته باشیم
خاله جان دست شما درد نکنه.
این هم چند تا عکس

پچ پچ نوشت:

