بی خیال بچه ها ![]()
البته قول می دیم که دیگه تکرار نکنیم این خط کشیدنا رو
اما اینو می بایست بگیم تا ته حلقمون گیر نکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ده سال پیش در چنین روز (۱۸ فروردین ماه ۷۹) بهار مشترکی به زیبایی بهاران طبیعت آغاز گردید که یک طرفش فریبا و طرف دیگه اش محمد بود
(آخر زن ذلیلی)![]()
نگین میذاشتین مزه شیرینی های عید از زیر زبونتون بیرون بیاد تا یه شیرینی دیگه ای رو مزه مزه می کردین چون مزه اش به همین بود
خوب تقدیر اینجوری بود
البته می بخشیندا نخواستیم برای خودمون نوشابه باز کنیم ولی حیف بود که سرآغاز فصل تازه ای از دفتر خاطراتمونو ورق نزنیم
سلامی چو بوی خوش آشنایی
شروع فصل دیگه ای از بهار زندگیتون رو تبریک گفته و امیدواریم همواره دل زنده و زنده دل بمونید.
خوب از کجا باید تعریف کنیم؟
آهان!!!!!!!!!!
یادمون افتاد از اینجا شروع می کنیم یهنی از منفی یکمین روز فرووردین روزی که جمعه بود و روز عید در صورتیکه اولین روز فروردین نبود بلکه منفی یک بود آخه فرداش اولین فروردین بود![]()
ما روز قبلش به طرف شمال به راه افتادیم و یه روز زودتر به استقبال بهار رفتیم و تو این مدت خاطرات خوب و قشنگ و بد و مسخره زیاد داشتیم تا سیزده فروردین؟
۵ روز اول عید رو تو خطه شمال سپری کردیم و تفریح و عید و دید و بازدید و از این جور حرفا گذشت!
خیلی جاها هم رفتیم یکی از اون جاها فرح آباد بود که یه خاطره نا قشنگ هم اونجا برامون اتفاق افتاد و اون هم از این قرار بود که خواستیم بریم مسجد شاه عباس همینکه رسیدیم یه سمند وسط خیابون ترمز کرد و بدون اینکه به عقب نگاه بندازه برای صحبت با یه موتور سوار گاز ماشینشو گرفت و دنده عقب اومد تو شکم ماشین ما و اونروز تا شب علاف شدیم چند روز بارونی رو هم اونجا سپری کردیم و روز ۵ فروردین برگشتیم تهران؟
چند روز کاری فشرده رو هم بابایی و مامانی پشت سر گذاشتند و ما هم تو اداره بابایی مشغول بازی و سرگرمی بودیم
دوازدهم فروردین هم به اتفاق رفتیم خریدامونو برای سیزده به در انجام دادیم تا با عمو اینا بریم بیرون؟از اونجایی که قرار بود عمو اینا از شیراز برگردن و مامانی هم عصر و شب بود بابایی گفت بی خیال سیزده بشیم و تو خونه بمونیم
تصمیم بابایی به شور گذاشته شد و تصویب شد که اگه عمو اینا دیر رسیدن از طبیعت گردی صرف نظر کنیم
صبح سیزده بابایی یه کمی ناخوش بود و به اصرار مامانی قرار شد بریم یه سری به بیمارستان بزنیم
همینکه اومدیم از پارکینگ بیایم بیرون در پارکینگ به لطف نحسی روز سیزده با یه نسیم ملایم بسته شد و از اونجاییکه سر بالایی بود رفتیم تو شیکم درپارکینگ که ناقابل قسمتی از چراغ راهنما و گلگیر سمت شاگرد متلاشی گردید (البته اصلا ناراحت نشینا فدای سرتون)
بعد رفتیم بیمارستان کسری و یه سری آزمایشات و نوار قلب و اینا از بابایی گرفتیم و برگشتیم خونه.
انگاری سیزده روز اول عید یه جورایی برامون خوش یمن نبود و ایشالله دیگه برنگرده؟
بابا نوشت:
اولی از امیر:
علی (پسر عمه گیر داد که کارت بازی کنیم) در حین بازی علی یه سرباز انداخت پایین و گفت من شاه انداختم امیر با حالت تعجب میگه ای وای شاه رو که از کشور انداختن بیرون
![]()
دومی از آذین:
تو بیمارستان آذین اومد بالا سر من و میگه بابایی من یه عالمه دوستت دارم و هی شروع کرد به ماچ و بوس و نوازش و این جور حرفا
بعد میگه بابایی تو رو خدا نمیر؟؟؟؟؟؟
بهش گفتم نه بابایی ناراحت نباش بیا یه ببوسمت. بعد از بوسیدنش میگه بابایی میشه به خدا بگی یه بابایی بهم بده که مث موهای تو و چشای تو و لبای تو بهم بده فقط اینا رو (ته ریش بنده) نداشته باشه![]()
خوب به نظر شما عید بهمون زیاد خوش نگذشت
دیگه ببخشیند که زیاد شد
![]()



اینو داشته باشین
عزت زیاد و بعد کنارش نوشته شده خودتی![]()

این هم یه مدله دیگه در نوع خودش

این هم طبیعت بکر شمال![]()


آخ نمی دونین تو اون سرمای شمال چقده این آش دوغ گدوگ می چسبید

ای به چشم بعد از سلامی گرم و صمیمانه از صمیم قلبمون به اون قلبهای مهربونتون
در اسرع وقت از خاطرات خوب و قشنگ و ملس و سایر مزه ها براتون می نویسیم فعلا این چند خط رو داشته باشین
البته می دونیم براتون تکراریه
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .
وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...
وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. ..
وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!
وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..
وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...
فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "
ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...
این یک ایمیل بود از یک دوست که تقدیم شده بود به ما و ما هم اون رو تقدیم می کنیم به شروع فصل دیگه ای از بهار زندگیتون ، امیدواریم همواره دل زنده و زنده دل بمونید ...

