تقدیم به تو ای دایی مهري عزیزم
رودها در جاری شدن
با سلام و آرزوی هفته ای خوش
اول از همه باید بگیم که محمد بهترین دوستی که تا حالا ندیدیمش یه مقداری مریضه و مامانی عاشق و باباییش هم خیلی بابت این موضوع ناراحتن از همینجا دعا می کنیم و از خدا می خوایم که هر چه زودتر محمد سلامتی کاملش رو بدست بیاره و از همه شما هم می خوایم که دعا کنین تا مریضیش خوب بشه.
برنامه هایی که برای پنج شنبه داشتیم طبق نقشه پیش رفت و ما ظهر رفتیم اداره بابایی و هی آتیش سوزوندیم و مامانی هم رفت سرکار البته ما همه وسایلمونو هم با خودمون برده بودیم تا اونجا هم به کارامون برسیم.
همینکه رسیدیم وسایلمونو ریختیم رو میز و شروع کردیم به بازی کردن
لباس بتمن و فنجون و نلعبکی تا به بابایی بد نگذره. تا عصر اونجا مشغول بودیم چند تا دوست هم پیدا کردیم یکیش همین خانومه بود که نمایشگاه سنگ داشت و بهمون دو تا گردنبند خوشمل داد.
غروب هم مهمون بابایی اینا اومدند و قبل از اون یکی از خانومای نمایشگاه به بابایی گفت که اجازه داره تا لباس محلی تن آذین بپوشه و بابایی هم گفت مشکلی نداره و ما رفتیم اونجا و خودمونو آماده کردیم ساعت ۵ هم آقای رامبد شکرآبی اومد و تو شلوغی اونجا کسایی که بودند به جای اینکه مثلا با آقای شکرآبی عکس یادگاری بگیرن و یا ازش امضا بگیرن هی گیر دادن به ما و هی راه می رفتن ازمون عکس می گرفتن اینجا بود که آقای شکرآبی هم اومد تو غرفه و کنارمون نشست و یه عالمه عکس گرفتیم ساعت ۷ هم به طرف خونه به راه افتادیم و از بس که خسته بودیم نرسیده خوابمون برد.
این هم چند تا عکس از پنجشنبه




با عرض معذرت اگه عکس پسر خونه کمتر بود چون کلا پسرا زیاد اهل عکس نیستن نه اینکه بخوایم تفاوت قائل بشیم
این عکس رو هم همینجوری انداختیم چون خوشمل بیده

