به روی چشم فونت رو عوض کردم تا بیشتر از این دعوامون نکنین
سلام و اينا
جاتون خالی دیشب با بابایی و مامانی رفتیم شهروند بیهقی البته اینو هم بگیم از ظهر گیر داده بودیم که مامانی برامون اسباب بازی بخره و تو راه خونه به هیچ عنوان از خر شیطون پایین نیومدیم و مامانی هم زنگ زد و ماجرا رو به بابایی گفت و بابایی ضمن یه دعوای مفصل قول داد که شب ما رو ببره شهروند. از ظهر تا ساعت ۵ انگاری یک ماه طول کشید و هی گیر دادیم به مامانی که پس چرا نمی ریم شهروند. تو خونه هم هی تمرین می کردیم. مامانی رفتیم شهروند من لباس بتمن می خرم و
امیر: من بتمنم
آذین: من هم زن بتمنم![]()
تا اینکه عصری به اتفاق بابایی رفتیم شهروند و بابا و مامان رفتن تو قسمت لوازم خانگی و هی ما گیر میدادیم که چرا نمی ریم اون ور لباس بخریم. تا اینکه مجاب شدند از خیر این لوازم خانگی بگذرن. تو قسمت اسباب بازیها ما پریدیم چیزایی رو که دوست داشتیم ور داشتیم بعد بابای یه نیگاهی بهمون انداخت و گفت امیر تو که لباس بتمن می خواستی بیا این هم لباس بتمن و آذین تو هم یه چیزی بگیر که بدردت بخوره. و تو وسایلی که اونجا بود وسایل کمک آموزشی پزشکی و یه پک قوری و فنجان و نلبکی جالبتر ناک بود که بابایی گفت آذین بیا اینا رو بگیر ما هم شب میایم خونتون مهمونی برامون چایی بیار. و ایمن شد که ما وسایلمونو انتخاب کردیم.
ما خریدامون انجام شد گیر دادنامون شروع شد. چرا کاراتون تموم نمیشه ما خسته شدیم می خوایم بریم خونه چرا نمی ریم خسته شدیم. اینجا بود که همه بهمون نیگاه می کردند و می خندیدند.
ندیدی بدیدیا مگه ما کجامون خنده داره. بالاخره بعد از خرید رفتیم خونه و زندگی تازه ای رو شروع کردیم.
امیر: من بتمنم
الو رفیق شما کجایین من می خوام بیام کمکتون همونجا باشین من اومدم.

آذین: بابایی بفرمایین چایی
مامانی در حال آشپزی. مامانی چایی شما رو کجا بذالم بیالم تو آشپزخونه
مامانی: نه بذار همونجا پیش بابایی من الان میام
بابایی چایی رو می خوره و دوباره فنجونش پر می شه
چه می چسبه این چایی ریختنا
قراره همین الان اصول خونه داری رو هم یاد بگیریم؟![]()
تازه امروز عصر هم چون مامانی شیفت تشریف دارن و بابایی هم مجبوره که به خاطر حضور آقای رامبد شکرآبی هنرمند تلویزیون در نمایشگاه و فروشگاه اداره در اداره حضور داشته باشه به افتخارش ما هم می ریم اداره بابایی تا عصر رو خدمت بابایی باشیم
هر کی دوست داشت بیاد ساعت ۵ تا ۶ می تونه بیاد تا ما خدمتشون باشیم
نگین نگفتینا؟؟
بعد از دو هفته امروز خدمت رسيديم که بگيم تو رو خدا ببخشيد و دعوا نکنين؟
آخه مي دونين چيه وضعت کاري والدين محترم يه مقداري زياد مي باشد و وقت نمي کنن که بشينن و زحمات ما رو متقبل بشن به خاطر همين يه مقداري امروزه دير به دير خدمت شما مي رسيم و اينو هم مي دونيم که شما خيلي بزرگوار تر از اين حرفها هستين که بخواين ما رو ببخشين؟
اما اصل مطلب:
تو اين دو هفته مثل همه دو هفته هاي ديگه زندگيمون گذشت و ما چند تاشو گلچين کرده و خدمت شما عرضه ميداريم
اول اينکه قرار بود بريم مسافرت، روز قبلش زنگ زدن که قراره مسافرت بياد خونمون پس مسافرتمون پر شد.
دوم اينکه جمعه به اتفاق خانواده رفتيم نمايشگاه و فروشگاه هنرهاي دستي و سوغات استان ها و از تو اون نمايشگاه فقط دوتا کلاه خريديم و يه مقداري سوغاتي که البته عکس کلاه رو مشاهده خواهيد نمود البته اين نمايشگاه رو اداره بابايي اينا ترتيب دادن و يکي از دلاليل کم فروغ بودن ما هم حجم کاري بابايي تو اداره و براي اين نمايشگاه هست.
![]()
سوم اينکه بعد از نمايشگاه رفتيم يه کفش هم خريديم که عکسش تقديم مي شه.
![]()
چهارم اينکه چند تا مهموني رفتيم و بالطبع چند تا مهمون هم داشتيم. اگه بزرگترا دعوا نکنن اين مهموني رفتنا و مهموني دادنا چقده مي چسبه مثلا همين ديروز که ناهار رفتيم خونه مهدي اينا و از اون ور رفتيم نمايشگاه و در برگشت مهدي گير داد که بابا يريم خونه عمو اينا يه ذره با کامپيوترشون بازي کنيم و ما از خدا خواسته گفتين بابايي مهدي اينا بيان خونمون؟ و اينجا هي اصرار از ماها و انکار از بابا و مامان اينا
البته می دونیم که شوخی بوده ها؟
جمعه اين هفته هم دوباره رفتيم نمايشگاه و اين بار يه نوع پيتزا خورديم که البته تا قبل از اين نخورده بوديم و اون هم پيتزا قيفي بود البته نه اينکه نديد بديد مي باشيم يه عکس از اون هم انداختيم تا اونايي که نخوردن در جريان قرار بگيرن و البته اون هم در حال حاضر در کافي شاپ اداره بابايي اينا ارائه مي شه و براي عموم قابل استفاده هست. سرکاري بودن اين پيتزا هم در نوع خودش بي نظيره و اون هم به اين لحاظ که اونو دستت بگيري و دور ميدون وليعصر پرسه بزني در عين اينکه داري پيتزا تناول مي کني مردم به گمان اينکه تو سرماي پاييز و زمستون داري بستني مي خوري مسخره ات مي کنن و شما هم تو دلتون بهشون مي خندي که اي .....................
![]()
و اما پ . ن هاي مهم تر از متن
پ . ن . 1 . بعضي ها اسمشون سفر حج درمياد و خوش به حالشون که مي خوان برن حاج آقا و يا حاج خانوم بشن و ما رو با خودشون هم نمي برن؟ حاج خانوم با شماييم چرا اين ور و اون ور رو نگاه مي کني.
پ . ن . 2 . مامان زهرا ماماني عاشق چرا وبلاگتون اينجوري شده؟ چرا کم رنگ شدين اصلا مي دونين چيه؟ بي رنگ شدين اينوهو آب زلالي که از چشمه مياد.
پ . ن . 3 . بهار برفي عمو سعيد و خاله بهار پيوندتون مبارک. رولتي هم که آوردين واقعا بهمون چسبيد مث طراحي وبلاگمون بود بامزه و ماندگار ايشالله به پاي هم پير شين.
پ . ن . 4 . خلوت من مامان طلا تولد يک سالگي وبلاگتون هم مبارک باشه ايشالله که خاطرات زيباي زندگيتونو در عين آرامش خيال توش ثبت کنين
پ . ن . 4 . زياراتتون قبول عمه پریسا سوغاتي ما رو هم بفرستين بياد تا بيات نشده.
و اگه کسي از قلم افتاد بياد و بگه ما در خدمتيم در بست تا آزادي

