تبليغاتX
مدار صفر درجه
چهارشنبه ششم شهریور 1387
مامانی تولدت مبارک

انگار همين ديروز بود

صبح يه روز گرم تابستون با بابايي رفته بوديم بيمارستان خاله خديجه هم همراهمون بود يه استرس خاصي تمام وجودم را گرفته بود ساعت 7 صبح روز هفتم شهریور ماه ۸۴ قرار ما بود با اينكه بعد امير بودي و استرس بچه اول رو نداشتم اما با وجود اين ترسي در درونم بود و در نگاهم  موج مي زد. در حال صحبت با همكارام بودم كه ديگه چيزي نفهميدم.

بعد از اينكه چشمامو باز كردم يه عروسك خوشكل رو در كنارم احساس كردم. آره عزيزم تو اون روز به دنيا اومدي و زندگيمون رو طراوت بخشيدي.

يادش بخير همه همكاران دورم حلقه زدن و هي بهم تبريك مي گفتند و از دختر خوشكلم تعريف مي كردند. بابايي كه اومد بالا سرت دم گوشت اذان  گفت و اسم تو رو گذاشت آذين.

ماماني، چقده در مورد اسمت با بابايي صحبت كرديم ولي هيچ اسمي در نظر ما قشنگ تر از آذين نبود.

سه سال گذشت و امسال سومين شمع زندگيتو فوت كردي  

عزيزم تولدت مبارك.

 

 

 

ار عمو کرمدخت و خاله خدیجه (نورمحمد)به خاطر زحمتاشون تشکر می کنیم.

 

نوشته شده توسط امیر و آذین در 21:46 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه سوم شهریور 1387
خوب دیگه

خاله هاله

تفلد تفلد تفلدت مووووووووارک

ایشالله ۱۰۰ سال زنده باشی شاد و پاینده باشی در کنار عمو فرشاد عزیز



کاش هر روزمون بهتر از ديروز مي بود

دوشنبه شب بابايي ساعت 10 شب رسيد خونه و ما هم كه خواب بوديم همينكه بيدار شديم ديديم لباسامون تنمونه و بابايي داره موهامونو رديف مي كنه و مي گه بچه ها پاشين داريم ميريم سفر ؟

چقده هم غير منتظره ؟!؟!؟!؟!؟!

سريع آماده شديم و راه افتاديم صبح هم كله سحر رسيديم به مقصد و اولين كارمون هم خوابيدن تا لنگه ظهر بود و بعد از اون هم عصر رفتيم لب ساحل يه درياي آروم و هواي خوشمل موقع غروب آفتاب بود و از اونجاييكه هواي اونجا محشره مي شد چشمك زدن ستاره ها رو تو اون روشني هوا ديد چقده هم خوشمل بودند يه كمي آب بازي كرديم و برگشتيم كه بابايي مريض شد و افتاد با يه عالمه آمپول و سرم خودشو سرپا نگه داشت و جمعه هم كه حالش يه كمي بهتر شد رفت خونه و ما هم مونديم در ادامه گردشگريمون يه هوايي عوض كرديم و دوري زديم و ديشب و امشب هم عروسي دعوت بوديم و هستيم ديش كه خيلي خوش گذشت يه عالمه با عروس خانم رقصيديم و امشب هم قراره دوباره با عروس و دوماد برقصيم و الان هم يواش يواش مي خوايم آماده بشيم كه بريم.

وايي چقده مي چسبه امشب هم بعد عروسي ميايم خونه كه تجديد قوا كنيم و جمعه اين هفته بريم عروسي خاله فاطمه؟ يه هفته پر از ماجراجويي و عروسي؟

عمه پریسا  كجايين شما هيچ خبري ازتون نيست دلواپستون شديم

خاله ندا خدا همه هكر ها رو از روي زمين ور داره و دست اون كسي رو هم كه وبلاگتون رو هك كرد بشكونه نمي خواين بياين پيش ما

عمو احسان پيوندتون مبارك ايشالله كه زندگي سراسر شور و احساسي داشته باشين

خاله فاطمه و خاله زينب پيوند شما هم مبارك حتما تو جشنتون شركت مي كنيم

 

اينا هم چند تا عكس البته از نوع بسيار نامرغوبش كه تقديم مي كنيم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط امیر و آذین در 17:3 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا