تبليغاتX
مدار صفر درجه
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
محبت

به خاطر خاله مرضيه كامنتدونيها رو باز كرديم هر كي دوست داشت  بياد تا دوباره نبستيمش

در ضمن اول خرداد، دوم خرداد، سوم خرداد، و همه خرداد گرامي باد





شنام شنام صد تا شنام

يه خاطره كوچولو بگيم و بريم

جمعه عمو اينا خونه ما مهمون بودن بعد از ناهار و يه كمي استراحت، ماماني برامون شير موز درست كرد و ما نوش جان نموديم. ساعت 7 عمو اينا رفتن و ماماني هم رفت سركار، ما هم شروع كرديم به شيطنت و بازي گوشي ديگه همه جا تاريك شده بود بابايي هم رفت براي ما شام آماده كنه كه تيغه مخلوط كن رو كه ما انداختيم كف آشپزخونه بدون اينكه اجازه بگيره تا ته رفت كف پاي بابايي.

واييييييي چقده سخت و دردناك بود هي از پاي بابايي خون مي اومد هر دوتامون كمك كرديم تا باند و چسب و دستمال آورديم و پاي بابايي رو بستيم.

چقده سخت بود بابايي بي حال شده بود و كف آشپزخونه دراز كشيد ما هم رفتيم بغلش كرديم و هي نازش كرديم و براش آب آورديم وتو دلمون از خدا خواستيم كه زودي پاي بابايي خوب بشه. همينا ديگه.

راستي يه چيز ديگه كه يادمون رفته بود

پرسپوليس قهرمان شده، به همه پرسپوليسيا اين قهرماني رو تبريك مي گيم

باور كنين كه ما دو تا ووروجك از پرسپوليسياي تير هستيم.





اين هم براي همه دوست جونايي كه ميان و با عرض شرمندگيمون نمي تونن كامنت بذارن و ميرن

 

زندگي دفتري از خاطره هاست ...

يك نفر در دل شب،

يك نفر در دل خاك ...

يك نفر همدم خوشبختي هاست،

يك نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز كني عمر مان مي گذرد ...

ما همه همسفريم


نوشته شده توسط امیر و آذین در 14:11 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
يه روز قشنگ در نمايشگاه

و شايد ديگر هيچ ..........................










شنام شنام صد تا شنام

امروز روز مامانيه ماماني دوباره روزت مبارك

چون از قبل بهش تبريك گفتيم و ديروز هم كه رفته بوديم نمايشگاه خبراي توپي هم داشتيم دلمون نيومد كه آپ نكنيم و از خريدامون نگيم

اينو هم بگيم كه بابايي هماهنگ كرديم كه بريم ادارشون و از اونجا بريم نمايشگاه چند تا از دوستامون هم قرار بود بيان كه مهمترينشون آرمين جون و مامانيش بودن كه متاسفانه آرمين جون مريض شد و اونا نيومدن جاشون خيلي خالي بود ساعت 5.30 رفتيم اداره بابايي اين هم چند تا عكس از اون لحظه قابل توجه عمو ياسي كه دوست داشت از پايين اون پل شيشه اي رو ببينه


 


بعد هم راه افتاديم به طرف نمايشگاه ساعت 6 اونجا بوديم اول از همه رفتيم بخش كودك يه مقداري با دوستامون با خمير آريا مشغول بازي شديم








بعد از اون هم رفتيم غرفه كانون پرورش فكري چند تا اسباب بازي براي خودمون خريديم ، چند تا كتاب هم تو سالن كتاب كودك و نوجوان خريداري كرديم بعد تو يكي از غرفه ها كه صورت بچه ها رو نقاشي مي كردن تو نوبت وايستاديم و يكيمون كه صورتشو نقاشي كرد و نوبت اين يكي شد مسئول سالن اومد و گفت ديگه ممنوعه آخ شاكي شديم هر كاري كرديم نشد كه نشد .

و گريه ها شروع شد از اونجايي كه اسباب بازيها دستمون بود و اين يكيه كه صورتش نقاشي نشد با حرص تموم اسباب بازي رو زد تو صورت يه خانوم بيسيار بيسيار متشخص كه با عذر خواهي بابا و مامان مواجه شد و بحث تموم شد .





بعد از اون هم رفتيم سالن كتابهاي پزشكي و ماماني چند تا كتاب براي خودش خريد


و تو سالنهاي ديگه چند تا كتاب هم خريديم كه براي دوستاي نتي ما هست هر كي بياد و بگه كه كدوم كتاب مربوط به اونه اگه درست گفته باشه كتابو براش مي فرستيم.

اينا هم كتابا




تو راه برگشت خواستيم يه كمي استراحت كنيم كه با يه صحنه باحالي مواجه شديم اون هم يورش سربازان وظيفه به يه درخت توت توي نمايشگاه بود. ديديم حيفه كه اين صحنه رو به تصوير نكشيم.




و در آخر اينكه وقتي رسيده بوديم به اداره بابا اينا  اين صحنه رو  شكار كرديم  


پ ن . 1 - خاله ندا مريض شده و سه تا پتو انداخته رو سرش خدا كنه كه زودتر خوب بشه

پ ن . 2 - عمو ياسي و ماماني عاشق و نارسيسا رفتن و ديگه خبري ازشون نيست هر كي خبري از اونا داره به ما هم خبر بده

 

نوشته شده توسط امیر و آذین در 14:30 | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا