تبليغاتX
مدار صفر درجه
شنبه سی و یکم فروردین 1387
يه روز قشنگ

شنام شنام صد تا شنام

 

جاتون خالي بابايي و ماماني با عمو اينا هماهنگ كردن كه صبح جمعه بريم خونه آرزو جون

 

آخهههههههههههههه يه ناهار ازشون طلب داشتيم

 

صبح هم كه ماماني از سركار اومد بابايي يه سري به اداره اش زد و برگشت

 

مي گفت يه كار مهم داره و بايد بره و برگرده(كارمهمش هم؟! حتما مثل هميشه جلسه داشتن)

 
 

ساعت  11 بابايي اومد و با هم رفتيم خونه آرزو جون
تا برسيم اونجا ظهر شده بود.

 

واييييييي عجب هوايي داره اين ورا

 

آدم انگار ميره شمال

 

نه نه !!!!!!

 

شمال نه؟؟!!

 

شمال با وضعيت جسماني ما سازگار نيست هر موقع مي ريم اون ورا بايد بريم رو تخت بيمارستان تازه عيد امسال هم كه رفتيم به لطف محافظت و مراقبت مامان و بابايي چيزيمون نشد.

 

خوب مي گيم كه كجا رفتيم

 

رفتيم دهكده المپيك

 

ناهار رو كه خورديم به اتفاق هم رفتيم پارك چيتگر

 

وايييييييييييييييي كه چقدر شلوغ بود

 

از اونجايي كه خدا خيلي دوستمون داره همينكه وارد پارك شديم دراي پارك رو بستن و گفتن كه ديگه داخل پارك جا نيست؟!

 

انگار اونجا رو درست كرده بودن فقط براي دوچرخه سواري همه و همه داشتن دوچرخه سواري مي كردن و ما هم گير داديم كه الا و بلا بايد سوار دوچرخه شيم.

 

به انتهاي پارك نرسيده خوابمون برد يهني جفتمون خوابمون برد انگار هواي پارك نوازشمون مي كرد و برامون لالايي مي خوند.

 

وقتي هم كه بيدار شديم خودمونو كنار يه رودخونه ديديم البته رودخونه اي كه به اندازه يه جوي آب از اون آب مي رفت ولي خودش خيلي گنده بود .

 

يه ذره آب بازي كرديم و در راه برگشت هم عمو و پسر عموي بابا رو دم در ورزشگاه آزادي پياده كرديم اونا رفتن براي تماشاي بازي پيروزي و ملوان و ما هم رفتيم يه جاي خوشمل و خلوت .

 

بابايي مي گفت سالهاي قبل مي اومدن با بچه ها اونجا توت مي خوردن .

 

درختاي قديمي زيادي هم اونجا داشت بعد هم اومديم خونه آرزو جون فوتبال رو هم نيگاه كرديم و شام هم رفتيم يه پارك تو همون دهكده المپيك.

 

پارك قشنگي بود يه جاي دنج و خلوت اسم پاركش هم صدرا بود.

 

اول از همه رفتيم تاب سواري سرسره سواري و يه عالمه بازي ديگه و بعد هم شام خورديم و بعد از شام هم رفتيم داخل پارك دور زديم جاي خيلي قشنگي بود يه بركه خوشمل داشت و وسطش هم يه جزيره مصنوعي خوشمل تر همه چي هم داشت آسياب بادي و آبشار و ماهي و ......

 

خيلي بهمون خوش گذشت ديگه آخراي شب بود كه با آرزو جون و بقيه خداحافظي كرديم و برگشتيم خونه .

 

از بس كه آتيش سوزونده بوديم تو راه خواب امان از ما گرفت و ديگه يه موقعي چشامونو واز كرديم كه رو تخت اتاقمون دراز شده بوديم .

 

چون اينا پيش بيني شده نبود از درج عكس معذوريم.

نوشته شده توسط امیر و آذین در 16:5 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
جديد ترين و نادرترين دسته گل

شنام شنام صد تا شنام

جديد ترين و نادر ترين دسته گل تاريخ ما ديروز به ثبت رسيد.

ماجرا هم از اين قراره

اول هم اينو بگيم كه دعوا بي دعوا ؟!

چون بابا و مامان هم ما رو به خاطر اين اتفاق دعوا نكردن

اصل ماجرا:

ديشب قرار بود عمو و زن عمو و  امير طه براي شام بيان خونمون

بابايي هم طبق معمول تا آخر شب سركار بود

ماماني كه بهمون ناهار داد رفت سراغ مرتب كردن خونه و درست كردن شام

ما هم از مامان اجازه گرفتيم و رفتيم تو پاركينگ يه ذره دوچرخه سواري و شيطنت كرديم و با لباس خاك مالي شده برگشتيم خونه.

قبل از اينكه ماماني چيزي بگه ما پيش دستي كرديم و گفتيم ماماني ما مي خوايم بريم حموم و ماماني هم با اشاره سر موافقت خودشو اعلام كرد و ما دونفري رفتيم تو حموم و از اونجايي كه چند تا از سي دي هامون هم يه ذره كثيف شده بود اونا رو به همراه چند تا دستمال كاغذي برديم تو حموم تا اونا رو هم بشوريم

در حين شستن سي دي بوديم كه احساس كرديم آب كف حموم داره مياد بالا و ماهم خوشمون اومد

چند وقتي نرفته بوديم استخر يه حال و هواي استخر هم زد به سرمون و يه ذره تو همون آب آب تني كرديم كه يه دفعه با صداي خشمناك مامان مواجهه شديم .

بعله از اونجايي كه مامان تو آشپزخونه داشت به كاراش مي رسيد و چند لحظه اي از ما غفلت كرده بود آب به تدريج تموم خونه رو گرفت. از حموم به اتاق خواب ما، بابا و مامان و بالاخره توي سالن(البته همون حال و پذيرايي).

ديگه اثري از خشكي تو خونمون ديده نمي شد اينگاري وسط درياي مديترانه داشتيم آب تني مي كنيم.

مامان هم در اين شرايط نمي دونست از كدوم طرف بايد جلوي نفوذ آب رو بگيره؟!
چند تا پتوي خشك هم كه تو كمد بود رو ورداشت و در ورودي اتاقها پهن كرد.

و سريع مبلها و وسايل چوبي رو از تير رس آبها دور كرد كه در همين موقع عمو اينا رسيدن. اينگاري خدا اونا رو براي كمك به ماماني احضار كرده بود . آخه مامان با اون هيكل نحيفش چيكار مي تونست بكنه با اين همه دردسر، عمو و زن عمو هم كمك كردن و تموم وسايل در تير رس سيلاب خانمان سوز رو از اتاق ريختن تو راهرو،

اينجا بود كه مامان محمد حسين از پايين صدا كرد امير، آذين؟! و مامان جوابشونو داد

اون هم گفت: اين آبا چيه و ماماني هم در يه جمله اتفاقي كه افتاد رو به اطلاعشون رسوند و مامان محمد حسين گفت ببخشيد من خيال كردم كه بچه ها تو راهرو دارن جيش مي كنن.

اي بي ادب، ما تا حالا از اين كاراي زشت تو خونمون نكرديم.

آدم بخواد جيش كنه مي ره تو دستشويي نه اينكه بخواد تو راه پله جيش كنه حالا درسته كه ما بچه ايم. ولي اينا رو كه ما مي فهميم! تازشم تا حالا از اين كاراي زشت انجام نداديم.

ديگه اينكه عمو فرشته نجات ما شد و ماماني  با كمك عمو و زن عمو  همه خونه رو جدا جدا خشك كردن. تازه بعد از تموم شدن كارا بابايي رسيد خونه.

امروز هم قراره از فرش شويي بيان و فرشايي كه ديروز عمو برده بود پشت بوم رو ببرن بشورن و برامون بيارن.

اينو هم بگيم كه مقصر ما نبوديم مقصر اين دستمال كاغذي هايي كه ما برده بوديم تو حموم بودن كه رفتن جلوي راه آب رو گرفته بودن و نمي ذاشتن كه آب خارج بشه .

و آخر اينكه براي اين همه درد سر ماماني فقط نفري يه كتك به پشت دست ما زد .

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدا از دست شيطنت هاي ما.

اين هم آدرس گوگل ارت براي اعتراض به نامگذاري خليج فارس به نام خليج عربي ، براي نشان دادن اعتراض خود به اين آدرس برين

http://www.petitiononline.com/sos02082

هميشه پاينده باد وجب وجب خاك ايران آريايي

only persion golf

نوشته شده توسط امیر و آذین در 10:28 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
يه بازي

شنامممممممممممممممممممممم

 

اين بار خيلي زود اومديم

 

چون عمو ياسي ما رو به يه بازي دعوت كرده

 

امان از دست اين عمو ياسي ؟!

 

نبودن ايشون يه دردسره چون يه عالمه دلمون واسشون مي تنگوله و اگه باشه هم هي كاري مي كنه كه ما بخوايم به مخمون فشار بياريم و پسفل بسوزونيم

 

اي باباااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

حالا چرا ناناحن شدين شوخي كرديم عمو جون ما تازه يه عالمه هم دوستتون داريم و به ديده منت مي ذاريم و اين كار رو مي كنيم.

 

حالا شرح بازي يه ضرب المثل بيده كه قراره با توجه به اين ضرب المثل هر كسي خاطره ، سوتي و يا هر چي ديگه كه براي خودش يا هر كي ديگه اتفاق افتاده رو بياره

 

ضرب المثل: با يه دونه كيشميش گرميش ميشه و با يه آبغوره سرديش،

 

يه بار تصميم گرفتيم يكي رو تحويل نگيريم، هر كاري مي كرد كه بخواد خودشو به ما نزديك كنه موفق نشد كه نشد. از قضا طرف تو اداره ما كار مي كرد ؟!

 

يه بار اومد كه يه كاري رو پيگيري كنه ما هم مثل هميشه باهاش سرد برخورد كرديم با يه حالت غمگينانه اي خواست بره كه يه بحث ديگه اي يادش اومد و برگشت كه اون موضوع رو مطرح كنه با حالت بي تفاوتي ما مواجهه شد و برگشت كه بره دلش نيومد اونو نگه و برگشت گفت كه يه موردي پيش اومده و من خواستم به شما بگم كه در جريان باشين تا بعدا نگين كه نگفتين، و از اونجايي كه بعضي مباحث ندونستنش مايه دردسره در دراز مدت با يه علامت سوال گفتم خوب بگو طرف هم براي اينكه بخواد خودي نشون بده برگشت گفت كه نمي گم

 

ما هم كه از خدا خواسته در جوابش گفتيم كه نگو و زحمت بكش در رو هم پشت سرت ببند.

 

طرف يه لحظه جا خورد و گفت نه مي گم و ما هم براي تكميل اذيت كردن خودمون گفتيم نه نيازي نيست تشريف ببرين ما نمي خوايم كه بدونيم .

 

و بالاخره نيم ساعتي نشست و به همزاه اون موضوع همه موضوعاتي رو كه تو اون چند روزط نگفته بود رو گزارش داد.

 

خوب اينه ديگه يه چيز ديگه داشتيم مي نوشتيم كه جذاب تر بود ولي بدون اينكه سيوش كنيم وورد رو بستيم مجبور شديم يه خاطره ديگه رو بنويسيم

 

از عمو ياسي تشكر مي كنيم كه ما رو به اين بازي دعوت كرده و ما هم از

 

عمو احسان

 

پرنيان

 

ترلان جون

 

بهار برفي

 

يادداشتهاي يك دانش ناپذير

 

و پازل

 

دعوت مي كنيم كه دعوت ما رو بپذيرند.

اين هم آدرس گوگل ارت براي اعتراض به نامگذاري خليج فارس به نام خليج عربي ، براي نشان دادن اعتراض خود به اين آدرس برين

http://www.petitiononline.com/sos02082

هميشه پاينده باد وجب وجب خاك ايران آريايي
only persion golf



نوشته شده توسط امیر و آذین در 14:36 | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا