تبليغاتX
مدار صفر درجه
شنبه هفدهم فروردین 1387
تعطيلات عيد امسال


براي عمو ياسي جونم

 

قربون عمو ياسي خودم برم

به انتهای شب كه می رسم
 
چیزی در درونم
 
انگار می میرد
 
آرام آرام ...
 
 و خیالم كشیده می شود
 
در تاریكی
 
دیدگان تو
 
زمان می گذرد
 
و من
 
همچنان برای تو می نویسم

شناممممممممممممممممممممممممم

از اونجايي كه همه اولين پست سال جديد رو فقط و فقط اختصاص مي دن به خاطرات عيد و عيد ديدني ما هم از اين قاعده مستثني نيستيم. اين پستمون هم يحتمل مطالبش زياد ميشه پيشاپيش از همتون مي بخشين

چون خاطرات ما شيرين تر از آدم بزرگاست

خاطرات خوبي هم از عيد امسال داريم بهتره كه از روز اول عيد شروع كنيم


روز اول عيد: ماماني سركار بود و ما هم به اتفاق بابايي سفره هفت سين رو گذاشتيم و چون از چند روز قبل تا شب عيد هر دوتاشون سرشون شلوغ بود هفت سينمون كامل نشده بود يهني شش سينش كامل شده بود ما هم چون تو مهد شعرهاي سفره هفت سين رو حفظ شده بوديم به بابايي گير داديم كه اين هفت سين آينه و سبزه نداره؟

آينه كه تو خونه بود ولي سبزه نبود بابايي هم براي اينكه هفت سينمون كامل بشه يه سي دي گذاشت سر سفره ؟ ولي ما تو شعرامون هيچ چي در مورد سي دي بهمون ياد نداده بودن؟ بابايي مي گفت كه از سر ناچاري بوده.

اين هم عكس سي دي


عصري مهمون اومد خونمون تا 5 فروردين هم موندن و كارمون شده بود مهمون نوازي، فقط چند جا رفتيم گشت و گذار ، شهر هم كه مث هميشه (عيدها) خلوت بود، ماماني هم مي رفت سركار ، اين روزمرگي تا 7 فروردين ادامه داشت تا اينكه مهمونامون رفتن و ما يه مقداري آزاد شديم .

ماماني شيفتاش تموم شد و بابايي هم كه دو روز رفت سركار به كاراي عقب مونده اش رسيد و روز هفتم رفتيم به طرف شمال، اون چند روز هم چون همش يه جور بود

هشتم عيد، اولين روزمونو رفتيم كنار دريا هوا خيلي توپ بود آب تني هم كرديم.

نهم عيد، رفتيم عروسي پسر عموي مامان، اونا هم جشنشون رو خارج تهران گرفتن يه باغي تو جاده نظامي قائمشهر ( بوستان پيام)، ما هم از مامان و بابا اجازه گرفتيم و رفتيم وسط كنار عروس و دوماد يه عالمه رقصيديم. خيلي بهمون خوش گذشت. يكيمون عروس شديم و يكيمون دوماد.



الان هم كه اومديم هي گير ميديم كه بريم عروسي.


دهم عيد. هم رفتيم فرح آباد(خزرشهر) يه عالمه تفريحديم.

يازدهم عيد هم رفتيم ساري مناظر ساري رو زير پامون گذاشتيم. و كلي هم از خودمون عشق در وكرديم

دوازهم عيد هم رفتيم بابلسر، بر خلاف هميشه خيلي خلوت بود تا پاركينگ نه رفتيم يه رستوران داره به نام شيلات همش هم انواع و اقسام ماهي اونجا سرو مي كنن، اونجا هم خوش گذرونديم. بالاخره به پالم هم يه سري زديم خاله نارسيسا همش از اونجا مي گفت؟ خيلي جاي قشنگي بود.

و از همه مهمتر روز سيزده به در بود كه ما چون هوا سرد شده بود و ما به هواي شمال عادت نداشتيم و اذيت مي شديم تو كنج خونه نشستيم و اونجا سيزده رو به در كرديم.

چهاردهم هم رفتيم يه عروسي ديگه كه دعوتمون كرده بودن.

شب چهاردهم و روز پانزدهم هم كه تو پاركينگ 5 تا 9 در حال تفريح بوديم البته يه عالمه خلوت شده بود و كلي هم خوش گذشت چه صفايي داره شباي ساحل دريا تو يه جاي خلوت كه هر كي براي خودش مي زنه و مي رقصه و هيچ كي هم كاري به كارشون نداره.

شب هم كه راه افتاديم به طرف خونه تا روز از نو و روزي از نويي دگر را شروع كنيم.


پي نوشتها:

پ ن 1  عمو احسان ما به نوبه خودمون هم تبريك مي گيم ايشالله كه خاله زهره با شوهرشون زندگي خوبي رو آغاز كرده باشن ديگه ببخشين به خاطر شيفت مامان نتونستيم بيايم شيراز.

پ- ن 2- عمو رضا پيوندتون مبارك، دست شما درد نكنه خيلي بهمون خوش گذشت. يه تشكر ديگه هم به خاطر اينكه همه فاميلايي رو كه چند سال نديده بوديم يا اصلا تا الان نديده بوديم رو اونجا ديديم.

پ ن 3  خاله نارسيسا تسليت ما رو به خاطر فوت مامان بزرگتون پذيرا باشين.

پ ن 4  عمو ياسي ما رو به ياد فيلم مرد هزار چهره انداختين، بابا پهلوون شدين ديگه آخه يه نفري چند نفر رو حريف شدين. ما به داشتن دوستاني مث شما افتخار مي كنيم.

نوشته شده توسط امیر و آذین در 13:12 | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا