تبليغاتX
مدار صفر درجه
جمعه بیستم مهر 1386
ماه رمضون اينجوريا گذشت

 

البته قبل از اينكه شروع كنيم به نوشتن اتفاقاتي كه بر ما گذشت دو چيز رو يادآور بشيم

اول اينكه از همه كساييكه اومدن و قدم به قلب ما گذاشتن و تو كامنتاي زيباشون مصيبت وارده رو به ما و خانواده و ساير بستگان تسليت گفتن تشكر ميكنيم واقعا برامون تسلي خاطر بودن ايشاا... كه هميشه شاد باشن و مسرور

دوم اينكه فردا عيد سعيد فطره

اين عيد بزرگ مسلمين رو به همه ايرانيان عزيز خصوصا شما تبريك ميگيم و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما را از خداوند متعال خواستاريم

 

 

و اما

چند تا خاطره از ماه رمضون برامون مونده

اول اينكه مهمونيها همش به راه بود چند بار ما رفتيم خونه دوستان و همچنين اونا اومدن خونمون اما بهترينش خونه مريم اينا بود مريم دوست ماست اون هم 5 سالشه و از دوستاي قديمي هستيم خوب بالطبع باباها و مامانا هم با هم رفيقن خيلي خوش گذشت با اسباب بازيهاش تا ساعت12 شب بازي كرديم (بيشتر خاله بازي بود )

يه روز هم كه رفتيم قرار وبلاگي

شب تولد امام حسن (ع) به همين مناسبت و هفته دفاع مقدس برنامه خاكريز شيشه اي بود كه ما هم به عنوان مدعوين رفتيم هر چند  هركي ما رو مي ديد و بابايي مي گفت اينا هم وبلاگ دارن بهمون مي خنديدن البته مسعود ده نمكي كارگردان اخراجيها هم بود وقتي اون اين حرفها رو شنيد ما رو تشويق كرد به ادامه كار كه اينجا بود ما اميدوار شديم به آينده خودمون

يه شب هم رفتيم شب شعر كه شعراي زيادي اومده بودن

حميد رضا شكارسري ،‌حميد عجمي ،‌علي معلم ، ‌فاطمه راكعي ، غزل تاجبخش و يه عالمه ديگه

اونجا هم براي ما آموزش نقاشي گذاشته بودن هر دوتامون نقاشي كشيديم و جايزه هم گرفتيم

روز قدس هم ماماني شيفت بود و بابايي هم كه اصرار ما رو براي راهپيمايي ديد دو نفريمونو برد تا ميدون انقلاب

خيلي بهمون خوش گذشت دو تا كاور و دو تا عكس گرفتيم دو نفريمون دستامونو گرفته بوديم و راه مي رفتيم كه خبرنگارا هي زرت و زرت از ما عكس مي گرفتن

يكيمون كه بلد بود شعار ميداد مرگ بر اسراييل و يكيمون هم كه زياد بلد نبود مي گفت زا زا اساييل يعني مرگ بر اسراييل

تازه چهار شنبه از اون روزايي بود كه ما اصلا تكليفمون معلوم نبود ماماني و بابايي هر دو تا شيفت بودن صبح همراه  ماماني رفتيم بيمارستان تو يه اتاقي كه اسمش رو گذاشته بودن مهد تا ساعت 3 بعد از ظهر مانديم كه بابايي اومد و همراهش رفتيم سر كارش. اونجا  هم مراسم افطار با هنرمندان بود ، افطاري خورديم و اومديم خونه.

 اين روزا بد جوري تنها شديم همه بچه هاي همسايه ميرن مدرسه هر موقع كه در خونشونو مي زنيم كه بريم تو پاركينگ بازي كنيم يا رفتن مدرسه يا دارن ناهار مي خورن يا دارن استراحت مي كنن يا دارن تكليفشونو مي نويسن

بالاخره با كلي التماس كه ما هم مي خوايم بريم مهد مامان و بابا رضايت دادن و امروز رفتن اسم ما رو براي مهد ثبت نام كردن و قراره كه از اول هفته بريم مهد پيش خانم معلم يه چيزاي جديد ياد بگيريم

تو ماه رمضون چند بار روزه كله گنجشكي گرفتيم يعني صبحانه و ناهار و شام خورديم و تازه يه روز كه صبحونه نخورديم و ناهار خورديم به بابا و مامان گفتيم كه ما امروز مثل شما روزه گرفتيم

و بالاخره اينكه نماز و روزه همه شما قبول حق ما رو دعا كنين

 

نوشته شده توسط امیر و آذین در 9:57 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا