تبليغاتX
مدار صفر درجه
شنبه سی و یکم شهریور 1386
چه سخته عزيزي رو از دست دادن

 

نام : ابراهيم

شهرت : طوسي جمالي

شغل : معلم (مدير مدرسه)

تاريخ تولد : 1345

تاريخ وفات : 27/6/86

علت مرگ : سانحه رانندگي

 

 

يه ذره بي مقدمه بود مثل خبر فوتش ؟!

ما كه نبوديم ولي هر موقع كه آقاي طوسي با خونوادشون مي اومدن خونمون همش خاطرات گذشته رو مرور مي كردن بابايي هم هميشه ازشون تعريف مي كرد. و مي گفت كه اين خونواده از فاميلاي نزديكمون هم به ما نزديكترن ،

22 سال پيش كه بابايي تازه خواست بره راهنمايي يه خونواده اي اومدن و يكي از اتاقاي خونه عزيز رو اجاره كردن و اين شد سر آغاز يه عشق بي پايان ،

هر چه زمان مي گذشت رابطه ها مستحكم تر مي شد و يه حس علاقه عميقي بين دو تا خونواده شكل مي گرفت تا اينكه بعد از 4 سال بدون مقدمه آقاي طوسي اثاثش رو برداشت از خونه عزيز رفت؟!

اون روز هيچ كي خونه نبود وقتي عزيز از مدرسه اومد و با يه اتاق خالي مواجه شد باورش نمي شد كه همه اون 4 سال در يك لحظه تبديل به خاطره شد و ديگه بر نمي گرده .

تا اون موقع خدا بهشون دو تا بچه داده بود مائده و محسن كه اولي  زماني كه مي اومدن خونه عزيز 3 ماهش بود.

بعدها كه اومدن خونه عزيز، مي گفتن ما جرات خداحافظي رو نداشتيم و نمي تونستيم اين همه خاطره رو يه جا ازش دل بكنيم.

البته اين پايان كار نبود چون بعد از اون رابطه ها بيشتر و بيشتر تر شده بود

بعد از يه جابجايي ديگه يه زميني خريدن و براي خودشون خونه اي ساختن و خدا بهشون يه فرزند دختر ديگه هم داد به نام مهديه

ما هم كه وضعيتمون معلوم بود

بابا ازدواج كرد و ما دو تا هم كه به دنيا اومديم هر وقت مي رفتيم شمال يه سري بهشون ميزديم و اونها هم هر موقع مي اومدن تهران يه سري بهمون مي زدن

بابا و مامان هميشه اونا رو داداش و زن داداش صدا مي كردن ،‌بابايي مي گفت ما با هم برادريم شايد هم نزديكتر ؟!

دو هفته قبل اومده بودن خونمون چقدر هم ما رو دوست داشتن

البته ما هم كه اون بار رفته بوديم شمال يه شب رو با هم بوديم خيلي هم بهمون خوش گذشته بود

تا اينكه چهارشنبه شب يكي از دوستان بابا زنگ زد و خبري رو داد كه اصلا قابل هضم نبود اشك از چشمان بابايي و ماماني سرازير شده بود و همون موقع هم به طرف شمال به راه افتاديم ؟

آري ! خبر تصادف و فوت داداش رضاعي بابا و مامان بهمون رسيد

شرح واقعه :

نزديك شروع مدارس هست عمو ابراهيم رفت آموزش و پرورش يه سري كتاب رو گرفت و به طرف مدرسه به راه افتاد ساعت 13 بود هوا هم باروني؟ يه لحظه متوجه شد كه از جلو يه سمند تو لاين مخالف در حال حركته ! هر چي بوق و چراغ و علامت ؟! ديد كه نه اون همچنان به راهش داره ادامه ميده و مياد جلو

عمو يه لحظه تصميم گرفت اومد تو شونه خاكي ايست كامل كرد كه اتفاقي نيوفته

اما انگار كه مرگ براي عمو آغوش باز كرده بود ! راننده سمند از قضا يه زن بود اومد تو لاين مخالف و تو شانه خاكي و با سرعت بالايي با ماشينش بر خورد كرد و بعد از 5 ساعت تلاش پزشكان جان به جان آفرين تسليم كرد.

 روحش شاد

نوشته شده توسط امیر و آذین در 11:59 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا