سلام خدمت همتون
خواستیم از دربدریهایمون براتون بنویسیم اینکه چهار شنبه هم مامان و هم بابا می بایست برن سر
کار و طبق معمول ما تکلیفمون معلوم نبود
و اینکه بالاخره جفتومن رفتیم سر کار بابا از اونجایی که فضای سبز داره و هزار تا حسن دیگه
همچین به ما سخت نگذشت و هزار تا درد دل دیگه اما دیدیم که شما نباید غصه ما رو بخورید به
همین خاطر نقل قولی از باران براتون نوشتیم
البته دیگه از رنگ آبی خسته شدیم زدیم به یه رنگ دیگه
اگه خوب نبود هر چی فحش دارین به ما دو تا بگین تو پستهایی که برامون می ذارین
آرام می آیی آرام می روی. نرو. بمان.
اگرچه گرفته ای از من. بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای آسمان را از چشمان بی نهایت تو
بنگرم. آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می آیم. خودفروش می شوم در محضر تمامی
مردانگی ات . احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم. نامم را از من بگیر. نشانم را اما ...
آن سوی همه دلهای شکسته، دخترکیست که برای پایان تمام نفرینهایش نماز می خواند.
دل پر کینه اش را خاک می کند، جای همان عروسکهای چال شده ای که دارند زنده می شوند.
قسم به جان تمام ماهی های تشنه ، تشنه است. ماهی ها را ببریم سراغ کوزه به سرها. آرام بیا.
آرام می رویم.

