سلام و عرض ادب و ارادت خاص خدمت همه
نیایش عزیز ما رو به یه بازی دعوت کرد که بعد از ارائه گزارش این چند روز در ادامه این مطلب می تونین اون بازی رو ببینین و احیانا اونایی که تو بازی دعوت شدن افتخار بدن بهمون و تو بازی شرکت کنن
در ضمن دایی شیرین عزیز رو هم روز سه شنبه زیارت کردیم و کلی از این بابت خوشحال ناک شدیم، انگار یکی در گوشم زمزمه می کرد : برو طبقه همکف مهمون داری؟ وقتی هم اومدی داخل ساختمون انگار چندین ساله که می شناختمت بدون اینکه چیزی بگی و حتی خودت رو معرفی کنی، چه حس قشنگی بود این حس انتظار بی مقدمه.
خیلی خیلی خوش اومدی دایی و ببخشید که کلی بهتون سخت گذشت. ایشالله جبران کنیم.
و اما ایامی که گذشت
خدا قسمت نمود که تاسوعا و عاشورا رو تهران نباشیم و بریم شمال، کلی هم از لحاظ مادی و معنوی لذت بردیم. هوا هم خیلی خیلی عالی بود. تو این دو روز بعضی از روستاهایی که اماکن مذهبی در اونجاها واقع هست هیئتهای خیلی زیادی می اومدن برا عزاداری و سر ظهر هم اهالی محل هر کسی که برای تماشا یا هیئت می اومد رو دعوت می کردن به خونه خودشون تا مهمون سفره حضرت سیدالشهدا باشن، ما هم از این سفره ها بی نصیب نشدیم. لاریم، کردکلا، کوهی خیل و انارمرز نمونه ای از اون روستاها بودن.
البته مباحث داغ سیاسی در حاشیه اش بسیار زیاد بود و مجال اندک، ما هم که مظلووووووووووم؟
شب شام غریبان رو هم تو سقاخونه انارمرز گذروندیم حس غریبی داشت و چقدر هم با احساس بودن عزاداران حسینی به دور از هر حاشیه ای؟ و فرداش هم به طرف خونه به راه افتادیم.
و اینکه پچ پچ نوشت 1:
امیر: بابا؟ آقای حق دوست گفته که به خاطر غیبت دیروز، امشب بری مدرسه
من: امیر! امشب؟
آذین: آآآآآآآآی خدا منو از دست اینا بکش؟ من از دست اینا چیکار کنم؟
من: برای چی بابایی
آذین: از دست این امیر
مگه شب هم آدم مدرسه میره؟ مگه شب کسی هست که امیر میگه شما بری مدرسه
پچ پچ نوشت2: در راستای تاکید بر نوشتن تکالیف امیر و داد زدن سر ایشون بابت بی دقتی در نوشتن
آذین می گه:
باباییییییییییییییییییی با داداسیم اینجوری برخورد نکن من ناراحت می شما؟ تازشم چیزی هم بهتون نمی دم
پچ پچ نوشت3:
در راستای پیچوندن خاله ستاره جهت شیطنت بیشتر:
یه عکسی از دست کودکی رو دیوار اداره نصب شده بود و انگشت اشاره اون رو به آسمون بود
آذین برای اینکه بتونه با دو تا امیر شیطنت کنه می گه:
خالههههههههه! این عکس رو می بینی
این یه کوچولوییه که داره با دستش خدا رو به دوستش نشون می ده.
شما همینجا بشین و این عکس رو نیگاه کن ما هم سه نفری می خوایم بازی کنیم؟
فقط ساختمون رو روی سرشون خراب نکردن؟!
و اما موقع برگشت در همون شب
بابا: بچه ها با امیر دوست شدین
هر دو تاشون: آره بابایی امیر بچه خیلی خوبی بود
آذین: باز هم امیر میاد با هم بازی کنیم آخه خیلی خوش گذشت
من: معلوم نیست هر موقع که بابا و مامانش سرشون خلوت شد میگم که بیان و با هم بازی کنین.
آذین: بابایی یهنی خاله ستاره تنهایی با امیر بیاد دزد اونو می بره
ادامه مطلب
سلام و عرض ادب و ارادت
امروز اومدیم که یه خبر خوش بدیم و اون اینکه دیشب یه مهمون ویژه داشتیم و حیفمون اومد که نیایم و خبرش رو بهتون ندیم و دلتون رو آبکی نکنیم
دیروز عصر مامانی شیفت بود و بابایی هم زودی اومد خونه و ما رو همراه خودش برد اداره تا اکران یکی دیگه از انیمیشنها رو به تماشا بشینیم. که از قضا مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا مشکل فنی سالن تبدیل به معضل بشه و فیلمه از دست ما بپره
البته از اونجاییکه قرار بود خاله *ستاره*به همراه عمو و پسر گلش *امیرخان* تشریف بیارن اداره بابایی ما از فرصت استفاده کرده و با اجازه بزرگترا سه نفری اداره رو روی سرمون خراب نمودیم و کلی هم آتیش سوزوندیم البته اینو هم بگیم که از اونجاییکه در راستای یخ زدایی در فصل سرما ما مشکلی نداشتیم اما امیر خان قصه ما کلی زمان سپری کردند تا یخشون وا بشه و با ما همراه بشن، مگه نه خالهههه؟
بعد هم که یخا کاملا وا شد بابایی با عمو تو اتاق نشستن و شورع کردن به صحبت و ما هم همراه خاله رفتیم بیرون آخر سر هم رفتیم تو نمایشگاه و یه کمی اونجا آتیش سوزوندیم و به نوعی شب یلدا رو اینجوری سپری کردیم
جای همه شما خالی بود و به نوعی دلتون آب
در شبی که از نظر امکانات عکاسی در فقر و نداری بودیم این چند تا عکس رو از ما گرفتن تازه کلی تلاش کردن تا به بزرگترا افتخار بدیم که از ما سه تا عکس یادگاری بگیرن
از اینجا هم از عمو و خاله و امیر خان به خاطر اذیتهایی که کردیم عذرخواهی می کنیم
این بود ورقی از دفترچه خاطراتمون در شب یلدای سال 88 که گذشت



اگه دوست داشتین ادامه مطلب رو هم بخونین
نتیجه اخلاقی ادامه مطلب:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
ادامه مطلب

