تبليغاتX
مدار صفر درجه
شنبه شانزدهم آبان 1388
اگه بگی عاشقشم؟ زشته

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ...

از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است...

ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟! 

نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها! 

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

 

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم... 

می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی. 

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟ 

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی...

 

جمله روز :  از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند ...




سلام و صد سلام

ظهر زیبای شنبه شما پر از رایحه خوش گلهای بهاری

بعد از چند روز استراحت مطلق پسر خونه از اول هفته قبل دوباره عزمش رو جزم کرد و داره می ره مدرسه و اولین جلسه اولیا و مربیان هم به میمنت مشارکت والدین در کارهای مدرسه شروع شد. اول از همه جلسه خانوم معلم بود با والدین محترم که توضیحاتی را در خصوص نحوه تعامل والدین با مربی توسط خانوم پسر خونه ارائه گردید و سپس بحث شیرین جلسه اولیا و مربیان شکل گرفت و با یه حساب سر انگشتی دوستان به این نتیجه رسیدند که یه مبلغ ناقابلی رو از والدین دریافت کنند. وقتی هم که با اعراض بعضی از والدین مواجهه شدند که آموزش و پرورش گفته که هر مدرسه ای پول بگیره مجازات می شه با این جمله اعضای انجمن مواجهه شد که گفته بودند آموزش و پرورش ..................................؟؟؟!!!

آخهههه بدآموزی داره نوشتن جای خالیها

و اینکه مرگ بر آمریکا گفتن خرج داره؟ جشن 22 بهمن خرج داره؟

بچه ات می ره دستشویی یا آب می خوره خرج داره؟ خرج داره؟ خرج داره؟ خرج داره ؟ و هزار تا خرج دیگه ؟

این بود که ما با این حرفا بیشتر تمایلمون به دست تو جیب بردنمون بیشتر شد و بیشتر از اون سقف اعلام شده پرداخت نمودیم و اومدیم اداره؟ پ

سیزده آبان امسال هم خوب شلوغ تر از همیشه برگزار شد؟

برداشت سیاسی ممنوع خواهشا؟

پ. ن. 1- گفتگوی امیر و آذین:

آذین: بابا می شه اون آهنگ کمره یا فنره؟ شاه فنره رو بذارین ما گوش بدیم آخه من عاشقشم؟

امیر: آذین نگو عاشقشم بگو که خیلی دوستش دارم اگه کسی بشنوه که تو می گی من عاشقشم میگه چقده این دختره بی ادبه؟!

پ. ن. 2- خدا رو شکر خانوم پسر خونه خیلی ازش راضیه و فقط میگه که خط امیر خوب نیست؟ البته بیشتر به خاطر بی توجهیشه وگرنه هر موقع که دقت کرد کارش رو خودم خیلی پسندیدم.

پ. ن. 3- یه دسته گلی به دسته گلای بیلاگفا اضافه شد. اگه دوس داشتین یه سری هم به اون بزنین.گاه نوشت های من

ما هم به نوبه خودمون به دخمل گلمون تبریک می گیم هم بابت خونه جدید، هم بابت بردن اثاثها، هم بابت وبلاگ دار شدن و هم بابت عروسیی که پیش رو دارین. عروس خانوم مبارک باشه همه اونایی که اون بالا گفتیم


نوشته شده توسط امیر و آذین در 13:1 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفتم آبان 1388
میلادت مبارک

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد…
!"



سلامی دوباره

خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند". آن خانم يك نردبان خريد و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغيير کرده بود. او گفت: "طوطي مرد".
صاحب مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا متاسفم، آيا او يك کلمه هم حرف نزد؟"  آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد که آيا در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟"



سلامی دوباره

هشتِ هشتِ جمعهِ هشتاد و هشت هم گذشت و چه زود هم گذشت، چون روز عید بود از قبل والدین قرار گذاشته بودند که بساط یه مهمونی رو ترتیب بدن و چند تا از دوست جونای بابایی با خانواده شام بیان خونمون، مامانی هم که صبح از سرکار اومد خونه شروع کرد به اماده کردن سور و ساط شام شب و ما هم طبق معمول نشستیم و برنامه دیدیم، در این کار بابایی تا آخر کمکمون کرد نیدونیم چقده از این ویکتوریای مسخرهِ لوس خوشمون میاد. دوس داریم همه قسمتاش رو بدون کم و کاست ببینیم. از فرداشب هم که خواهر دوست داشتنی من( عشق دختر خونه) شروع میشه و داریم خودمونو برای دیدن اون فیلم آماده می کنیم. شب هم که مهمونا اومدن یه عالمه تحویل بازار راه انداختن برامون و ما هم یه عالمه دلمشغولی پیدا کردیم. ولی حیف اون کاکائوها که از دست ما در رفت.

راستی اینو هم داشته باشین:

عصر چهارشنبه رفتیم بیمارستان کودکان تهران و پزشک اذین رو معاینه کرد و چند تا آمپول داد.مامانش هم یکی از اونا رو برده بود اداره خودش و تزریق کرد. وقتی آذین همراه مامانش داشت می رفت تو بخش با چهره خندون رفت تا با همکارای مامان و خانوم دکتر سلام علیک کنه و بیاد ولی درد آمپول بدجوری در یک چشم به هم زدن اونو از تمام دکترای اونجا بیزار کرد.

وقتی اومد صورتش خیش اشک بود و هی می گفت بابایی می سوزه. صندلی جلو رو خوابوندم و دمرو دراز کشید و با گریه راه افتادیم به طرف خونه

تو راه

بابایی: آذین جان چی شده؟ گریه نکن خانوم دکتر آمپول زد که زود خوب بشی گریه نکن

آذین: نه بابایی من دیگه اداره مامان نمی رم خانوم دکتر بهم دروغ گفت اون گفت پشت کن من ببینم من هم دراز کشیدم اون هم منو آمپول زد من دیگه دوستش ندارم

بابایی: اشکال نداره بابایی، این که گریه نداره، مگه خودت نمی خوای خانوم دکتر بشی؟

آذین: در حالیکه درد می کشید می گه: نه من می خوام دندون پسسک بشم، دندون بچه ها رو که خراب شده درست کنم تا می خوان یه چیزی بخورن دندونشون درد نگیره مث دندون من

خواهشا به زبون بچه گونه بخونین حرفای آذین رو(من که نمی تونم مث حرف زدنش بنویسم)



ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت ثامن الحجج بر همه شما مبارک

باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت

پ. ن. 1- دیشب یه فیلم تکراری تو شبکه 5 داشت نشون می داد که یهو بدجوری دلمونو هوا گنبد طلاشو کرد. خوش به حال اونایی که الان اونجان

پ. ن. 2- همه اعضای خانواده در سلامتی کامل به سر می بریم ولی شما باور نکنین چون خودمون هم احساس می کنیم که شوخی بامزه ای نبوده

پ. ن. 3- بچه ها امروز و فردا تو دعاهای اشنگتون و تو نگاهای ملتمستون ما رو فراموش نکنین.

نوشته شده توسط امیر و آذین در 12:46 | | لينک به اين مطلب

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا